خاک نفرین شده من ..
سرزمین نفرین شده ایست
که گاهی با تمام وجود برایش گریسته ام
زیبایی ضلالت است ضلالت
سمفونی مردگان شبانه روز یک نواخت می نوازد
اینجا مردمانش سراپا تنفرند
آخر دنیا و ایستگاه مرگ است
ودر حضور سیال ذهن مردگان عبور می کنند
وتو را نیز همراهی می کنند
از دروغ ، بغض می کنی
از دورویی چندش آور در خود فرو می ریزی
از تظاهر در خود می شکنی
واز عقده های حقارت و مقام
مشهوریت و شهوت
متذلزل می شوی ، می شکنی
اینجا هیچکس به فکر کسی نیست
بعضی ها به حقارتشان پی برده اند
و به اموات پوسیدیشان دلخوش کرده اند
آدم به چه دلخوش کند ؟
این سرزمین اصلا عشق را هم فراموش کرده است
همینجا بود که مجنون ، مجنون شد و فرهاد کوه کن !
اینجا همانجایست
که صادق ترینشان
بوف کور شد !
و فروغ دختر زیبای شهر مرثیه گوی شد !
اینجا جایست که در دور دستهایش
بچه ها در لجن غوطه می خورند
و جایی رود های زمزمین جاریست
اینجا جایست ک دست انسانهای پوچ ، پُر !
وانسانهای پُر با دستهای پوچ مانده اند !
همینجا سر زمین نفرین شده من است
که گاهی با تمام وجود برایش گریسته ام
سمفونی مرگ شبانه روز می نوازد
نوحه سر می دهد ، عذا می گیرد
اینجا سرزمین نفرین شده من است
ومن با تمام وجود متنفرم
اینجا برگهای حریر گل جان می دهند
صورت احساس خدشه دار می شود
مسخره می کنند ، فحش می دهند
واین سرزمین نفرین شده من است
که بچه هایش هفتاد ساله بدنیا می آیند
و جوانها بی رمقند
و حالا دیگر بجای سیر سیال خون در رگها
افیون چرخ می زند
و بر هر گذرش مترسک اعتیاد شکلک در می آورد
وحشتناک است ، وحشتناک است ، وحشتناک !!....
م. داودی
دیلم
۱۳۷۰