اینجاهیچکس به فکر کسی نیست !

سرزمین نفرین شده ایست

که گاهی  با تمام وجود برایش گریسته ام

زیبایی ضلالت است ضلالت

سمفونی مردگان شبانه روز یک نواخت می نوازد

اینجا مردمانش سراپا تنفرند

آخر دنیا و ایستگاه مرگ است

ودر حضور سیال ذهن مردگان عبور می کنند

وتو را نیز همراهی می کنند

از دروغ ، بغض می کنی

از دورویی چندش آور در خود فرو می ریزی

از تظاهر در خود می شکنی

واز عقده های حقارت و مقام

مشهوریت و شهوت

متذلزل می شوی ، می شکنی

اینجا هیچکس به فکر کسی نیست

بعضی ها به حقارتشان پی برده اند

و به اموات پوسیدیشان دلخوش کرده اند

آدم به چه دلخوش کند ؟

این سرزمین اصلا عشق را هم فراموش کرده است

همینجا بود که مجنون ، مجنون شد و فرهاد کوه کن !

اینجا همانجایست

که صادق ترینشان

بوف کور شد !

و فروغ دختر زیبای شهر مرثیه گوی شد !

اینجا جایست که در دور دستهایش

بچه ها در لجن غوطه می خورند

و جایی رود های زمزمین جاریست

اینجا جایست ک دست انسانهای پوچ ، پُر !

وانسانهای پُر با دستهای پوچ مانده اند !

همینجا سر زمین نفرین شده من است

که گاهی با تمام وجود برایش گریسته ام

سمفونی مرگ شبانه روز می نوازد

نوحه سر می دهد ، عذا می گیرد

اینجا سرزمین نفرین شده من است

ومن با تمام وجود متنفرم

اینجا برگهای حریر گل جان می دهند

صورت احساس خدشه دار می شود

مسخره می کنند ، فحش می دهند

واین سرزمین نفرین شده من است

که بچه هایش هفتاد ساله بدنیا می آیند

و جوانها بی رمقند

و حالا دیگر بجای سیر سیال خون در رگها

افیون چرخ می زند

و بر هر گذرش مترسک اعتیاد شکلک در می آورد

وحشتناک است ، وحشتناک است ، وحشتناک !!....

م. داودی

دیلم

۱۳۷۰