شعری می چکد..

ابری می گیرد

اشکی می ریزد

شعری می چکد...

م .داودی

دیلم

۱۳۸۴

ماسک

ای ماسک های هوازی

چهره هاتان ازیاد خویش نیز رفته است

ای عینک های درشت

سر بر آرید از پشت آرزو های از دست شده

فریاد شوید ، فریاد ،

از زخم قلب ،آبایی....

م . داودی

تهران

۱۳۸۱

کجایند ویرانه ها ؟

نه ریشه در خاکی

نه سبزینه امیدی

نه نجوای نجیب رفیقی

نه خیالی خلل در خمار من دارد

زرد از پاییز

سرد از زمستانی همچنان در راه

جز نگاه نافذپرنده ای معصوم

هیچکس مرا نمی خواند

ای بوم ای پرنده معصوم

کجا یند ویرانه ها

تا زین همه زیبایی ضلالت بار

پنا ه به درگه ویرانه های بی خدا ببریم

۱۳۶۷

دیلم

داودی

نیزه باران

تمام نامه هایت را

با نیزه باران نوشتم !

این همه درخت به یادگار

 وهیچ بی ثمر....!

.م داودی

۱۳۷۵

دیلم

چیزی در من ..

چیزی در من

چونانکه چاههای نفت جنوب در اعماق آبها

و اسکله فرسوده فلزی نهفته به شوری آّب

و فانوس انتظار

بر گرده امواج...

م.داودی

۱۳۸۴

دیلم

اضطراب یک سفر..

اضطراب یک سفر

عبور عاطفه از مرز

رقص مار ماهی ها

صدای نفسهای انگیزه

شناسنامه کهنه ای در جیب قلب !

آه می بینی...

ستاره ها دارند چشمک می زنند

باز هم رفتن ، باز هم رفتن .....

م. داودی

۱۳۷۳

دیلم

بستر رودها کجاست ؟

آتش فانوس ،

نعره اشتران مست ،

خارهای هرز ،

دشتهای بی علف ،

کاروان مملو ملالت ،

آه...

بستر رودها کجاست ؟؟؟

م. داودی

۱۳۶۷

دیلم

بوی عشق تو...

نمی دانم ؟؟

گرفتار کدام قفس مسمومی

اما من هنوز

بوی گُل عشق تو می دهم...

۱۳۸۵/۱۱/۶

تهران

م.داودی

گفتن از تو ..

گفتن از تو

 معنای بودن است

حاشا که از مرگ می ترسم

تا دستانت در دستان خواهش من است

۱۳۸۵/۱۱/۶

 

کوتاه نمی آیم ..

عشق را نفسی

به اندازه اقیانوس

ومن ماهی کوچکی

در آبگیر تماشا

نه کوتاه نمی آیم...!

عشق جنگلی به وسعت آمازون

من قناری کوچکی

که سینه سوخته می خوانم

نه کوتاه نمی آیم....!!

عشق آسمانی به وسعت دنیا

من ستاره کوچکی

 که هر شب برایش چشمک می زنم

نه کوتاه نمی آیم....!!!

م.داودی

۱۳۸۳

 دیلم

سخت نگيريد

من با هيچ كس كينه اي ندارم ،آقايان

 فقط خودم را دست وا‍ژه ها سپرده ام

 نه غروري نه تمنائي به ستودن

 سترگ تنهايم را به قناعت صداقتي خلاصه كرده ام

 ودراين ورطه له له مي زنم

 براي چند جمله اي براي نشستن

 در پارك ، در راه

 سخت نگيريد، آقايان

 اگر من به اين همه تنهايي اسيرم ،

 خودتان خواستيد

 خودمان خواستيم ، نه؟

 من خودم را دست واژها سپرده ام،همين

 اصلا" چكار داريد

 آنقدر ميخواهم در اين واژها در اين هوا غوطه ور شوم

 كه سر از آنطرف عشق در آورم

 هي، نگوييد ،نمي فهميم

 آن وقت كه در اندازه هاي من

 عاشق شديد مي فهميد

 همه چيز برايتان كليد مي شود

 همه چيز رنگ رويا ميگيرد

 همه چيز در آئينۀ قلبتان نقش ميبندد

 و درآن كانون در آن شعاع

 مي رسيد به واقعيتِ آب و آئينه

 و هي در عشق غوطه مي خوريد ، غوطه مي خوريد

۱۵/۰۷/۱۳۷۳

ديلم

م.داوودي

كوي بي كس

مانده ام پا بر جا

بي كس و تنها و استوار

در معرض تند بادهاي پياپي

در لابه لاي غربت ايام

يادگار درياهاي دورم من

مانده بر پيكرم فسيل صدفهاي آرزو

وا مانده در دلم ،خونهاي لعلي فام

تنيده تنم را دست ماجرا

بر بسترم خروارها خاكستر ققنوس بي صدا

حك شده بر من دست نوشته هاي طبيعت

مانده در دامنم هزار سنگ صبور

نشسته بر سينه ام

چنگالهاي خوني كركس

بوم هاي ساكت و تنها

كاويده خيال راحت من را

هزار روبه مكار

در انزواي پلنگان و شيران سر در گمُ

خشكيده در من بركه هاي  زلال خلوت آهو

و نيز مانده ام پا بر جا

بي كس و تنها و استوار

لباس من اما خارهاي هرز بيابان

رو كرده ام به نيستان خاموش دامنم

تا با درختان سبز نجواي جوانيم را بازگو كنم..

آنجا كه هر موريانه اي

در پيكر وسيع من

نجواي اضطراب سر مي دهد

آنجا كه دم هاي مسموم هر گياه

گله از تنهايي من است

انجا كه رعشه هاي پياپي

 پر كرده پيكر وسيع مرا

آنجا كه هر كولي داغدار

آنجا كه هر رميده دلي

آنجا كه هر ،هر آنچه كه داني

رو كرده بر وسعت بي انتهاي من

همچنان ايستاده ام پا بر جا

بي كس و تنها و استوار

اما اي واي كين نقش دروغيني ست استوار

سالهاست فكنده است مرا ز پاي

 تيشۀ عشقي در دستهاي بي كس فرهاد

 

 

سگي زير پوست شب

نه، گريه نمي كنم

 گريه، نمي كنم

اشك سگ براي گرگ ها

حيرت آور است

سنگ هم خوب است (۲)

هفت جان دارد اين تن

هفتاد جان دارد اين تن

هزار جان دارد اين تن

پرسه ميزنم (۲)

خيابانها را

بيابانها را ،كوچه ها را

كوي ها را

هر كجا سنگي در كمين است

باشد سنگ هم خوب است

حس مي كنم هنوز از يادشان نرفته ام

حس مي كنم براي توله هايم دلم مي لرزد

برو ،برو اي رفيق رهايم كن

غير من نخواهي شد

رهايم كن رها ، رها

انگار با من نبوده اي

انگار من نبوده ام

اي تنها ترين يار

نجاسات را به مسجد راه نمي دهند

قاضي براي من جنون را امضاءنموده است

به زندان راهم نخواهند داد

هارم ،هار

رهايم كن ، رها ،رها،رها،

زير پل ، زير  گذرها ، خواهم مرُد

شب زنده داران خيابانهاي خلوت

مرا كه مشتري پر هيا هويي هستم

خواهند راند (۲)

سنگ هم خوب است(۲)

هفت جان دارد اين تن

هزار جان دارد اين تن

وقتي با نفسهاتان زنده است هنوز...

سنگ هم خوب است...(۲)

۱۳۷۹

ديلم

م. داوودي

خودم را در سنگ

خودم را در سنگ

سنگ را در خودم

نقش فسيلي بر سنگ

آرزويي در سر

آرواريي درسنگ

فريادي در دل

لرزشي در كوه

لبخندي بر لب...

خط خون

نه آن نامه ها

كه با خط خون

نه اين نوشته ها

كه با خط خاطره

نه اين گفتارها كه با خط گريه

اگر بيد مجنوني بر سر

سنگ سياهي بر سينه

آ خرين لرزش و فريادم را

از دست بيد و

قلب سياه سنگ

درياب .....

دور دنیا با بابا نو ئل

بعد از اين همه انتظار

اي سفير هميشگي صداقت و پاكي

بابانوئل

دست مرا بگير

تا از حصار مصمم و سر سخت

تفنگ و باروت و دشنه و خنجر

 از اين سر عالم به آن سرش سفر كنيم

از كوچه پس كوچه هاي بوسني

از كوه و كتل ها

و از كومه ها و چادرههاي افغانها

از سر زمين گرسنۀ طلا و عاج فيل

ستم كش به جرم سياهي و سرخي

از خيمه گاههاي صبرا و شتيلا

از كنارداغديده مادران عراقي

و از حاشيۀ نخل هاي سر بريده

در جلگه هاي حاصلخير لاله ها

از هيرو شيما تا اروگوئه و شيلي

و هر كجا كه صدائي بود و خاموش گشت

و ضيافت دختر فسطيني و فرزند نا خلف يهوديش

از جنايت تولد فرزند گرسنه شيكاگو

از فواره هاي آتش و خون

از پستوها و دهليزها

و از پشت ميله هاعبور كن

از كنار سردرگمي انسان قرن

نيز بي درنگ مگذر

از انبارها و مزارع آتش كشيده توازن قيمتها

در مقابل چشمان گرسنۀ عالم

از دست پايتخت بديها

اين درفش پليدي

اين مولود نا ميمون هميشگي انسان

حرص و سياست گذر ،عبور ده

از پشت خنده جامها

عرياني صداقت

تا عروج واقعي  پدر ، مادر ، روح القدس

يعني به دامن رويائي سپيد مريم پاك مرا رساند

تا لمس واقعي نجابت و خلوص

همراه من بيا

بگذار تا بگويم اي مسيح

اي پاك ، اي آينه دار

اي استعاره صداقت و پاكي

فروغ تو غروب هزاران ستاره گشت 

سال تو سال شكستن تفنگ بود

نه شكفتن اتم

سال فواره هاي شادي بود

نه آتش و خون

ببين ، ببين كه بچه هاي تو چه ميكنن

سالي كه بچه هاي يهود چون تو هزاران را صليب كرده اند

و بچه هاي تو گلوي توپها و تانكها را ناقوس كرده اند

ناقوسي كه نه مرگ آنها را به صدا در مي آورد

كه آنها مرگ را زنده مي كنند

بر برج پر صلابتت جزنفير ناقوسهاي موهوم مرگ

ز خندۀ مريم اثري نيست

و قانونهاي حقيقي تو چون

گفته هاي حمرابي

بر ديوارهاي ساكت موزه ها نقش بسته است

كه بر دامان كليسا ما گناهكارانيم

بشتاب، اي ترسا ، اي پير

كه بچه هايت با دستهاي سرخ

به ساختن آدم برفي ها رفته اند

و رباط هابا قلبي آهنين در جولانگاه زمين و زمان پرسه مي زنند

بشتاب و روح عزيز و پاك را زنده كن

و در اين جشن پر صلابت و پاكت

دست مرا بگير، مرا در ياب

كه از پشت جنگهاي صليبي تا به حال

ز بوي چندش آور باروت در امان نبوده ايم

و مال و منالمان حتي تكاپوي

بخشش دروغين راهبان تو را نمي كند

چقدر كليسا و نبود خندۀ مريم

عيسي ، مسيح، تولدت مبارك باد

بابانوئل هديه هايش نا تمام

قصه هايش ناتمام ۰۰۰

دست در دست بچه هاي عراقي

دست در دست بچه هاي بوسني

دست در دست بچه هاي فلسطين

دست در دست بچه هاي آفريقا

دست در دست بچه هاي گرسنه

دست در دست بچه هاي سه نقطه

                                            كريسمس ۱۳۶۷

                                            م .داوودي بندر ديلم

به سجاد عزیز و دایی حسن او

سجاد

سجده کن

بر سجاده صداقت و کودکیت

دریاب دریا را

ببین ،ببين

كه چگونه فانوس دريايي

بر گرده امواج

پت ، پت ، كنان

شب را به انتظار

فلق نشسته است