آبادیی پنهانی
آبادیی ساخته ام
پنهانی....
آبادیی ساخته ام
پنهانی....
که بجوشدو کم نیاورد
شراب از غصه من ...
به هيچكس
ديريست
لبخند و سكُوت و آرامش
از مُردگان مي دُزدم
مي خواهي قسمتش كنيم؟؟؟
بیهوده چرت می زنند
سار های بی مقیاس
سار های بی مقدار
انتهای فصل
در انتظار بهار......
م.داودی
دیلم ۱۳۷۳
حافظ به تیر مژگان یار
ومن در برزخ این دو
بین زمین و آسمان
نه ...
فرقی نمی کند
لورکا یا حافظ
و یا هر کس دیگر ...
عشق رهایی است
از بند آسمان و زمین
محمود داودی
تهران
۲۶/۷/۸۷
ابرها و چشمهای پر آب تو مادر
این خاک مرده سرد را
به دلهره ای سبز
آبستن باد ...
م.داودی
تهران
جمعه ۳۰/۶/۸۶
شرم
به تیرک عشق تازیانه زد
و فرتوتیم را
حسرت جوانی
م. داودی
ای دل نامراد
لنگرگاه این بغض بیقرار
کجاست ؟؟؟؟؟؟؟
****************
آه ...
لعنت بر این زندگی
که دست در خاطر
آینه ها نیز برده است .
**********************
چگونه کلامت را
بند می اندازی ؟؟
که هی به پای دلم
گیر می دهد و
حسم سکندری می خورد ؟؟؟
*****************
از من مترسکی ساختی
برای باغ آرزو
و مارگونه پیچیدی
به پای عشق
با زهرتلخ ریا
کاش می دانستی
این مترسک
از آهن و چوب ،
پارچه و پنبه و پینه نیست ...!!!
********************************
حالا
هرچه بود
بماند
بی انصاف
لاقل ذره ای از خودم را بده !
تا دوباره ...
م. داودی
***************************************
ای حکایت سرشار
دلیل شب زنده داریها و بیداریها
تمام واژهها ، سلولها و بودنها
زمانی که حضور تو بیداد می کرد و نمی دیدمت
وقتی هوس بهانه جفت می کرد و دل جور نبود
کبوتر سینه سراسیمه بود، در تمام نبودنت
***********
طوفان تمام پریشانی ها
سونامی آغاز اندوه
لذت هق هق گریه
ملالت مبهم آه
لذت تلخی سرشار جام
حکایت تمام تنهایی
کجا بودی ؟
وقتی کرباس دل پاره پاره میشد؟
و بدنبال یک چیز مبهم
سربه دامان شعرم به خواب می رفتم
کجا بودی ای ریزش ریز باران ؟
بوقت چسبیدن اشک بر گونه هایم
کجا بودی ای عشق ؟
ای غایب بزرگ شب لمس لحظه های نگون بخت
کجا بودی ببینی که شب
رفیق تمام بیداریم شد
و از خجالت کور سوی روشنای خودش را
پشت بغض ابر ها بستری کرد
و ماه خسوف گونه دچار لحظه ام شد
کجا بودی زمانی که عطر دل انگیز گیسویت را
تنها در شب خوش بوی مریم پاک سر می کشیدم
کجا بودی ؟
تا آنهمه حرف سالها ملالت
به پایت بریزم
کجا بودی ای عشق
برای عبور از غبار آوارگی و سرگشتگی
کجا بودی ای عشق
ای ملالت ممتد لذت خواهش ....
م. داودی
تهران
۸۷
میشکونم هروز شیشه پنجره تو
پنجره همه را همسایه ها رو
میشکونم شیشه ماه و مهر مهربونو
بچه فضول و بی نزاکت محلم
شیشه را میشکونم یخ سکو تتون بهم می ریزم
وقتی بهم فحش می دین وقتی فکر می کننین پشت دیوار کسیه
وقتی فکر می کنی زنده ای
شیشه را میشکونم که بدونی چقدرقشنگی
دلم برات گرفته دلم براتون گرفته
شیشه را میشکونم که بدونیدهم من تنهایم هم تو هم همه
شیشه را میشکونم که بابا از اطاق مطالعه و مامان پشت میز آرایششو داداشی پشت اس ام اس ش
با هم یکی بشید و هی مرا کتک کاری کنید
بعد با هم حرف بزنید سر سفره دلتون واسم بسوزه منم از حرفهای دسته جمعیتون منتظر یه دعوت کوچلو باشم یا یه همدلی خالی یا اینکه یه دستی روسرم بابات بکشه...
سنگ میزنم به پنجرتون که من درسته که زشتم ولی منم آدمم دل منم قشنگیو دوست داره
منم می خوام کت بابامو بپوشم و تو قشنگیهاتون شرکت کنم
شیشه میشکونم که تو محل مثل موش مرده راه نری و یواشکی بری خونه
می خوام عربده بکشی و نفس کش بطلبی و کالباس های مزه بابا را یه دو برگشو به من بدی یه دوتا فحش بهمدیگه از پشت پنجره در برم که مامانت نفه کی بود کیبود من نبودم
شیشه را میشکونم که پرده را کنار بزنی و اطاق نفس بکشه
شیشه را میشکونم که اهل محل عاصی بشندو برای یه اتفاق ساده همدیگرو ببیند یه چند تاییشون برای اینم که شده سر ساعت به اداره نرند یه صبحونه نون سنگکی با خانماشون میل کنند
وقتی اهل محل بیرونم کردند سر تیر چراغ برق محل، همدیگر و دیدن چیزی برای گفتن بعد از یه سلام بی روح داشته باشند
وقتی من رفتم توپ بچه ها که به پنجره خورد خندشون میگیره و پارش نمی کنند ،نمی دونم شاید یاد بیرون کردن من بیفتن و بغضشون بگیره
وقتی رفتم اگه صدای گربه بالای پشت بوم بیاد یا موشه گنجه، ناخداگاه یاد من می افتینو با هم می خندیدبابا و ما مانم به بچه ها لبخند می زنند
آره شیشه را میشکونم تا یه لحظه این تلویزیونو بی خیالش بشینو ،سری تو کوچه بکشین
به عابرا نگاه کنید به مردمان زنده به مردمان خسته
شیشه را می شکونم شاید پای خودمم زخمی بشه ...
چه می دونم ....
شیشه را میشکونمو شاید خیلی حرفهای ناگفته توی دلتون باشه که من نزدم ....
داودی
تهران
۸۷