ما شعر شده ایم
شعر موعظه است
تف شده ایم
وبر صفحه دفتر ها مان چسبیده ایم
دروغ شده ایم
حرف شده ایم
حل شده ایم
در خیلی نباید ها
کوچ باید کوچ ،
نمی دانم ( هر جا که اینجا نباشد )
ما ظریف شده ایم
ظریف بودیم
ضعیف شده ایم
حوصله ها مان
پا ها مان
نفس ها مان
کوچ باید کوچ ...
م.داودی
تهران
۱۳۸۱/۸/۲۰
روزی سه مرتبه
صبح ، ظهر ، عصر
روزی هزار مرتبه
از صبح تا نیمه شبان
دروغ تجویز روزانه ما
برای حقیقتی که نمی دانیمش
(برای روزان و شبان را دوره کردن )
و همچنان
متظاهرانه
مبتذلانه
منفورانه
در پی مرگی
که بی خبر از راه خواهد رسید
و دیگر تجویز هم ..........
م. داودی
تهران
۱۳۸۱/۸/۲۰
نه ،نه ، نمی گذارم ،
همه ،هیچکس،هیچ چیز ، هیچ
نمی توانند !
مچاله ام که باشم
محال است
تمام روزنه ریه ام مسدود هم که باشد
اگر چه تمام فضا
تمام کسانم
تمام آینه ها زنگار گرفته که باشند
حتی اگر دشوار تر از عمر خودم
نکه مجنون
سختر از کوه خودم
نکه فرهاد !!
روبروی این همه رگبار
به رگبار بوسه های تو
به عشق آبی چشمانت
گیسوان طلایی رویا
صدف دندانهای کلام
طراوت تو و عشق ....
من دیوانه وار دوست می دارم
و خودم وار عاشقم ....!!
۱۳۸۴
دیلم
م. داودی
برایت حرفی داشتم !
از خُرد و خراب این زندگی،
برویم کنار دریا تا موجهای صمیمی
دوباره پا هایمان را نوازش کنند ،
آری موجهای صمیمی ،
موجهای آرام ،
موجهای خسته ،
موجهای مانده از نیاکانی سرکش !!!
بنشینیم و هیچ نگوییم ، !!
مست این پیاله دریا شویم !
هی بگرییم ، بگرییم ، بگرییم
وازگریه ها مان ،
بخندیم ، بخندیم ،بخندیم !!!!
تلخ...
م.داودی
بندر دیلم
۱۳۷۴
به مجنون می سنجیدند ،
آن وقت کشور من ...
کاشکی پشتوانه کشور ها شاعر بود ،
آن وقت ...
کاشکی عشق بهترین کا لا ی قرن بود ،
آن وقت .....
کاشکی ،کاشکی حقیقت داشت ،
آن وقت ....
کا شکی اندوه بهار بود ،
آن وقت کشور من
گل همیشه بهار بود ....
۱۳۷۴
دیلم
و چون آیه های یاس نازل می شوند ،
ساعتهای گل پژ مرده می شوند ،
خشک می شوند ،
خاک می شوند ،
جویهای روان باز می ایستند ،
وگرگ و میش آسمان پیام آور هیچ تطهیری نیست ،
جز خاموشی خورشید ،
باز زرد برگها ، آیه های یاس نازل می کنند ،
و تو سطر ، سطر ، آنها را از بر می کُنی ،
پدرها ومادر ها ی نوازشگر ،
به تندیسهای آهنی بی روح
به علامت یادگاری خنجر ها ُمبدل می شوند ،
و تمامی آرزو ها و خاطرات
همان برگهای پاییزی است که پس از رها شدن
یکی پس از دیگری زیر پایمان می شکنند، له می شوند
و دفتر تمامی برگها را با آهی خلاصه می کنیم ، می بندیم،
جویهای مُرده ، جویهای صامت پیله زندگی ما می شوند
واز برکه ای دور حتی غوکی صدایت نمی زند !!
و هی سیلاب گریه ها به مرداب خلاصه می شود !!
(( این است جوی آب و گذر عمر این زمان ))
م.داودی
دیلم
۱۳۷۰
کوچه ها ساکت فضا مسموم،
صداها و روزنها خاموش
مصاف گرگ و میش در آسمان دلگیر !
هوایی سرد و برف آلود،
فضایی آبستن از فریادها ،
گرگها در کمینگاهها گرسنه،
کمان آماده تا سوفار ،
و کرکسها در چهار سوی دیوار پولادین ،
صحبت خون بود و آتش بود ،
و گهگاهی ،نفیر سرخ سربی داغ ،
ندای نفرت و دشنام ظلمت را صدا می داد
جز صدای زوزه های گرگ ،
جز صدای بی صدای بغض ،
صداها در گلو مانده ،دلها مرده ،روح آزرده ،
زمان پیچیده در دست کفن دلگیر ،
پشت هر کوچه دیوار
پشت هر دیوار زجه ای بیمار ،
سران بر بیرقان شهر آونگ ،
انتظار یک نفس فر یاد در سینه ،
حس مرگ بر دیوارها سنگین ،
سر هر چهار سو ساطور ها رنگین ،
تبرها کُنده ها خونین ،
صحبت خون بودو آتش بود
و گهگاهی نفیر سرخ سربی داغ
ندا یِ نفرت ودشنام ظلمت را صدا می داد
صدای طبل شیپورو شرر از دهر
قوت مردمان از زهر ،
نمانده راهی اندر پیش و اندر پس
خجل مانده ز اشک مادرانشان ابر
دیده از ظلم زمان آگین
تمام مردمان مبهوت و در زنجیر
پچ پچکها بر سر هر بام و برزن
کشتار ها فریادها چسبیده بر دیوار
سینه ها از کینه مالامال ،
خیابان در حصار مرگ ،
گلوی مردمان پر بغض ،
سلاح دشمنان آتش
شرر فرسوده جان و تن
خیابان سرد ، مردمان با دردهای خود دلتنگ ....
م. داودی
بندر دیلم
۱۳۶۰
متولد مهر مویه های ترس خورده امروزم !
و دستم به یال سرکش اسب
برنو داغ عبدوی جت
حتی سبز نیستم چون نخل !!
هم آوازپت ، پت فانوسی بر گرده امواج!
مسلول دود ودم بی مهری پایتخت !
توان اینهمه آوارگی درد ودره ودشت
چهار نعل کوب زردی گندم زار همره باددردشت
شهامت نیماگستاخی فردوسی ، غرور تنگسیر در من نیست !!
نه عربده کش با پلنگ در ه دیزاشکن
همنفس شقایق ها
و خاکستر آتشیم که آتشی
آری ...
گوش می کنم به جان فریاد آتشی !
زخم می خورم به جان با تیر آتشی !!!!......
م.داودی .
۱۳۸۵
در مرگ آتشی
خودم را !
دور می زنم دنیا را !
رو به قبله می نشینم و
از پشت سرم روبرویم آینده ام ...
بی خبرم
بی خبرم !!
چنان که موی سرم سپید هیچ !!!
روبروی چهار پایه چرخدار
روی میز ،
دفتر ، قلم ، کره کوچکی ، پرچمی ،
پرجمی که روی میز است به اهتزاز در نمی آید !!
پرچمی که ریشه در خاک ندارد
روی میز می خشکد !!
و کره ای که کز ساکنان زمین به اسارت خویش در آورده ام می پوسد !
دنیا ، خودم و همه چیز
در دفتر شعرم بسته می شود !!
و اکنون فردا شب سالهایی است
که بر ما خاک اندوه نشسته است
ومن هنوز
بر همان چهار پایه چرخدار .....
م. داودی
تهران
۱۳۸۴
وبلاگی نوشتم :
تا نه تو دنبال من ....ـــــ
نه من برای آخرین حرف ....ـــ
بلرزم......
م.داودی
تهران
۱۳۸۵/۱۱/۶
سگم
بیدار قیر شب...
تهران
/۵۱۳۸۵/۱۱
خراب خراب خراب
عشق عشق عشق
تو تو تو
این مانیتور برای همیشه هنگ کرده است.
در سلول محض تار و تنهایی
کز هجوم زره های روزنکی چشم بی تاب است !!
آنگا که می ریزد تارهای عنکبوت
زیر سقف فرسوده و سیا ه هر شبه بر من !
دیگر کجا بر بالش ابر ها
تکیه توان زد !!!!
م .داودی
دیلم
۱۳۶۵
باد کرده ام
زیر پای رویا هایم
له شده ام
کنج دلگیر خنده ها ماسیده ام ...!!
گُلی کنار جاده ها
پرنده ای کنار دریا
شمعی کنار شب
خوابی کنار دفتر خاطرات...
م. داودی
۱۳۸۲
دیلم
مشقی به من بده
از سم ستورانت
بر سبخ نمناک کرانه ها
م.داودی
۱۳۷۵
دیلم
که سخت دوستش میداشتم و
دروغش گفتم....
كه مرا زمن ربود
وگم شدم در مكافات عشق
چه عشقي با چشماني آشكار
آشفته مي كني و آشنا هرگز
نه دشنه
نه آتش
فقط
از گفتن یک دوستت دارم
می ترسم