بی قراری است !!
هجوم زمزمه هایش
به خالیم می ریخت
خش خش نت هایش
به سیم خاردار انزوا
صدای شعر مرا میداد ...
م. داوودی
سفید
سرخ
زرد
من چه رنگیم ؟؟
که بی پرده و بی دروغ
بی تعارف و تردید
همه راسخت دوست میدارم ؛؛؛
آبی دریا ؟؟
انعکاس نم نم باران و آفتاب ؟؟
یا رنگین کمان شعر ؟؟؟
م. داوودی
بی خاطره بودن روز های واپسین
پوک گشته ام
با پاهای چوبین و کله ای حلبی
مترسک سرخانه این خانه ام
در انتظار گرگ پیر مرگ
دریغ از پیچش گلی ، سبزه ای
بر پر و پایی پوسیده
و
چهچه چکاوکی بر سیم خاردار انزوا ...
داوودی
در هر لحظه ،
لختی ،
هر کجا ،
همجا ،
می تواند باشد
تا برای رفیقانش
انتظار دیدار نکشد .
کُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُلک و پَر
شقایق و بهار
می ریزد
خم میشود قامت علف
مویه می خواند آب
و دست تکان می دهد درخت
با برگهای پَر پَرش ...
م . داوودی
تهران
۸/۶/۸۸
عاقل تمام دیوانگی های دیگر است .
<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<
آدمی که دیگر کاری با کسی ندارد
و کسی با او کاری ندارد
مهمان سر خانه نمی شود
باید برود
باورهایش را عتیقه کند در گور
بعد ها شاید
گور کنی سخت کوش ...
دیگر به من ربطی ندارد
چه غلطی کند یا نکند ...
<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<
چقدر دووووووووووووووووووووورم
از وطنی
که دارم زیر پایش له می شوم
<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<
وقتی آدمها زیر پایشان را نگاه نکنند
شیشه های شکسته
شهوت بریدگی را
فریاد می کشند
<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<
کر نیستم
طنینی نمی شنوم
انگار مدتی است مُرده ام اما
ترس بوی میتم آزارشان نمی دهد
تا توی دست و پایشان جمعم کنند
و بگویند یادش بخیر ...
روزی با هم می خوردیم و می خندیدیم
<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<
صدایش را در نیاورید
خودم بودم
که نیمه شب تا دم دمای صبح
اراجیف شیفتگی و عاشقی
و هرزگی
مسج می دادم
از سر بی کسی و بی طاقتی و دلتنگی
حقتان بود
مُردِهای سانتی مانتالیسم ظاهر بین .
<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<
چقدر هرزه ام
وقتی
هرز رفتنم را
به درد دل مینشینم
با کسی که به قصه هایم
نیشخند می زند ...
<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<
چقدر شکستن جام و دل
به خورد کردن همراهی می ماند
که حتی به اشتباه
کسی سراغش را نمی گیرد .
<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<
و دروغ
حقیقی ترین
نماد نهاد نهان نیاز است !!!!!!!!
<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<
محمود داوودی
تهران
۸/۶/۸۸
خواهم گذشت
در چراغهای سبز
بیتوته خواهم کرد
بعدها شاید
پاسبانها نیز
دستی به احترام تکان بدهند
۱۳۸۴
دیلم
م. داوودی
داودی
تهران
۸۷
***************************************************
هبوط بارش بیداد است
گاهی سرخ
گاهی زرد
گاهی سخت ...
*****************************
حقیقتا
دریا و اقیانوسند
این مردم
که به اندازه یک نفس حتی
فرصت اکسیژن نیست !
*************************
ما هر دو شکست خورده ایم
من از عشق
تو از ترس
شکست از عشق غنیمتی است ابدی
و از ترس
سرخوردگی است و پوچی و سنگ ... !
تمام بغضمان را
به ذره ای سرب مذاب فریاد میکشیم
جشن انهدام زمین را به کیکی زرد هوار می کشیم
تمامیتمان را به اسطبلی مرز کرده ایم
به فسیل مرز پر گهری دلخوشیم
به سیاره ای بی نور فخر می بریم
قلمهایمان را از ترس دزدیده و به پستو برده ایم
آنقدر کوچکیم که به آتش دست می بریم
چونان بانیان بت پرست
به تندیس خرسی سیمرغی تنها به فخر افتخار دست می زنیم
در دفتر همهمه های خاطرمان مهر را محو کرده ایم
گفتم که کوچکیم
گفتم که کوچکیم
داوودی
تهران
۸۷
نه مادری !
نه خلیجی !
نه مرز پر گهری
نه حصاری نه مرزی نه دیواری
نه کره ای به مدار مغموم منظومه
نه آسمانی نه چرخه ای نه چوپانی
نه خدایی که در هوایش اینهمه همهمه باشد
خدای من خدای عشق است و مهراست و دوست داشتن .
*************************************************
من عاشق عاشقانیم که توی ویلچرشان
بی لگن
هر روز
به این دنیا
می شا ....
*************************
در سازمان ملل عشق
کاسه های رای شان
کاسه های داغ گرسنه آفریقاست
و بیچارگان بیشتر حق وتو دارند
******************************
از سر و گوش این کوچه می بارد
انگار
دلش دلتنگ نغمه دلی
و نگاه پنجره هایش
در انتظار دیده های دچار ...
****************************************
چقدر هوا پسه !
که دل به در زدن دلواپسیت باشی و
نه نان خشکی نمکی
نه سپور آخر ماه
نه مهمان همسایه...
نه شیطنت بچه ای بازی گوش
حتی به اشتباه
(آیفونت) را صدا ندهند ...
*******************************
کاش می شد
توی پاکتهای بی وقفه بیزنس
عشق را ( دی اچ ال ) کرد .
***************************
در سنت نیاکانم
رقص رسوایی است
قلمم رقاصه عشق توشد و رسوایم کرد ....
****************************************
آمدم
آینه باشم
او مرا شکست و من آینه را
**************************************
م. داوودی
۳۱/۲/۸۸
تهران
در انتظار پیکی ....
پیکی چند ...
گریه را خندیدم
خشم را رقصیدم .
***************************
تو در اندیشه تبسمی دیگر !
من خمار خیال
نقطه ای محو ...
*****************************
نه دریا ترم می کند
نه رود در مویرگهایم آوند
شوکرانیم
در خود شیفتگی محض
و تکرار مکرر مرگ ...
چه کسی این گیاه مسموم را
به سرزمین من آورد ؟؟
*******************************
در بندر گاه دیدگانت
لنگر می کنم
غافل از جنگلی موهوم
و جزیره ای بی برگشت .
***************************
رها از آدمهای روزمر گی
دوستت دارم
مثل : وحی شعر شور شراب
به خلوتم سرک میکشی
تو به اوراد نیمه شب و فرشته می مانی ...
*****************************************
کوچه عشق را هوس آمده ای !
که اینچنین
سپیدی موی و چین و چروک عشق را
سیبل می کنی .
*****************************
سمند سرکش حیوانی هوس
به پوزبند شرم !
دل دل دلبستگی اینهمه سال بیقرار
به تمسخر خامی ...
شکست
بیچاره من و این قمار بی برگشت ...
************************************
کفر:
نمی دانم
سر پل سراط
تو گریبان مرا خواهی گرفت
یا من یقه تو را ؟
منم :
سفیر سیاهی های تو بر زمین .
***********************************
ای ابله ابله ابله
با این دل شکسته
چرا اینهمه عاشقی ؟؟؟
***************************
لورکا به گرانادا تیر باران شد
حافظ به تیر مژگان یار
و من در برزخ این دو
بین زمین و آسمان
نه ...
فرقی نمی کند !
لورکا یا حافظ
و یا هرکس دیگر ...
عشق رهایی است
از بند آسمان و زمین ...
*****************************
ای بهار وقت رفتنت
قبل از تمام شقایق ها
پر پر میشوم
کاش دامنه ای
برای آرمیدن و ((تولدی دیگر ))
م. داوودی
۶/۲/۸۸
دستهاش هوای صاف سخاوت را ورق زد
و مهربانی را به سمت ما کوچاند
او به شکل خلوت خود بود ..
صداش به شکل حزن پریشان واقعیت بود
او به شیوه باران پر از طراوت تکرار بود
به.سبک درخت میان عافیت و نور منتشر می شد
همیشه رشته صحبت را به چفت آب گره می زد
((چند بیت از شعر دوست سهراب در رثای فروغ ))
فروغ دختری که مظهر مدرنیته ایران در زمینه شعر و آگاه بزرگ شعر نیمایی بود
و هرچند در اواخر عمر کوتاهش خود را ییرو نیما می دانست اما بزرگترین سنت ستیز
در حوزه شعر نیمایی بود ، و او مثل هیچکس نبود و حتی وزن ابداعی و یشنهادی نیما
راشکست و نوعی دیگر از وزن به شعر فارسی افزود که رو به شعر منثور داشت ،
و او ((درون را می نگیرد و حال را )) و همیشه میگفت چیزی که در یک شعر مطرح است
فرم و قالبش نیست محتوایش است ...فروغ حتی در حوزه خیال و تدایی از نیما پیشتر رفت و شعر نیمایی را از سمبولیسم بیرون کشید و با استفاده از کلمات ،و اشیاء و وسایلی که بطور روزمره با آنها سروکار داریم به واقع گرایی سهل وممتنعی قدم گذاشت که فضای سورو رئال داشت اوعرفان درونی را وعشق آسمانی را که دراشعار کلاسیک آن زمان مطرح بودبه زمین کشیدو عشق را دگرگونه تفسیر کردو از تن عشق لباس کهنه مجنون را کند وطرحی نو در انداخت دقیقا مثل پل الوآر و آراگون و دیگر شاعران غربی وهمچنین هوشنگ ایرانی و ادمه دهنده راه ایرانی سهراب سپهری معاصر او به نوعی دیگر.. و این حرف کاملا درست است که فروغ سمبل مدرنیته ایران درزمینه شعر بود ،فروغ جزء آن عده انگشت شمار بود که مدرنیسم را با پوست و گوشت و خون حس کرده بود((پشت مدرنیته فروغ دلهره سنت نیست چون به یقین رسیده است زینسان است که انسانهای حقیقی دوست داشتنی تر و پایدارترند فروغ مد مدرنیته نبود که تقلیدی و زوال پذیر باشد ذهنیت مدرنی است که حس میکند بجای مدُ، جامعه اش به این ذهنیت احتیاج دارد )) فروغ نه تنها یک تز مدرن و جدید ان روزها بود که شاید کمتر زنی شهامت آنرا داشت که بتوانداحساس زنانگی خویش راآنچنان به شعر و قلم بکشدآنهم در آن زمانه ونیز یک آنتی تز و یا سنتزی بود که در هسته سنت پدری و نظم نظام و چها ر چوب و چهار قد به صداقتی بی پرده رسیده بود که حوصله هیچگونه لا پوشانی و سفسطه را نداشت و مثل پروین اعتصامی بزرگ مردانه شعر نمی گفت گرچه خود شیر زنی بود که همیشه بر خلاف جریان آب شنا می کرد فروغ هرچند فرزند خلف مدرنیسم درشعر است اما گاهی همان حس و نظر شریعتی را در مورد ماشین و ماشینیزم داردوتختئه کردن افکار کامل انسان را به باد انتقاد میگیرد وگاه و بیگاه این مقوله در شعر هایش لمس میشود((زبان کنجشکان در کارخانه می میرد ...)) ُ فروغ به یک حس زیبا شناختی چنان رسیده بود که وقتی در بین بیمارگونه ترین جزامیان می رود خود می گوید (( زنی را دیدم که به جای بینی و دهانش و در کل صورتش یک حفره بود ولی دستهایش پر بود از النگو و انگشتر و گردنش با گردنبندی از مروارید و در جایی می گوید جزامیان با دف و تنبک زن و مردشان را هر روز به خانه بخت می برند...)) (( دقیقا مثل فیلم محسن مخملباف در سفر قندها رکه زنان افغان در تودرتوی ابا و چادرهای مخوف طالبانیشان النگوهای و زیورآلاتشان را به رخ هم می کشیدند یعنی ماهم زیبایی ها را دوست داریم ...))و اینگونه می شود که فیلم صامت آن خانه سیاه است زبان زنده فیلمهاوروشنای پرده سینما زن ومردامروز می شودهرچندگاهی کم لطفی میکنند ونامی از او نمیبرند و گفتار و شعر فروغ در خود و ناخودآگاه هر گارگردان پخته و هر کسی که دستی بر آتش داشته باشد و روح و حسی بزرگ و پاک داشته باشد فروغ را همانگونه حس می کند که او باورهایش را ... فروغ چه در زندگی و چه در ادبیات روحی عاصی داشت و عصیانگر بود و آنچه باورهایش را می آزرد در مقابلش به جواب می ایستادهرچند این باور منجر به جدایی از همسر وفرزندش باشد((هم خویش رابیگانه کن هم خانه راویرانه کن وانگه شراب عشق را پیمانه شوپیمانه شو)) ((که بهتر است درمورد فروغ بگوییم وانگه شراب شوکران شعر را پیمانه شد پیمانه شد))((همچنان که در جایی میگوید :من پشیمان نیستم ...من صلیب سرنوشتم را بر فراز تپه های قتلگاه خویش بوسیدم ))(( در خیابانهای سرد شب ،جفتها پیوسته با تردید ،یکدیگر را ترک می گویند )) ((هر چند که تعلق خاطری به پرویز شاپور همسر گرامیش دارد و می گوید :: با همین چشمان عاشق باز خواهی یافت ،گفتگو کن ..وبیاد آور مرا در بوسه اندوهگین او بر خطوط مهربان زیر چشمانت ))ونیز در پست ترین لحظات روزگار سر شار بود از حس زندگی که نامش شعرو شعور بود ...
و بارها دیدیم که با چقدر سبد برای چیدن یک خوشه بشارت رفت
ولی نشد که روبروی وضوح کبوتران بنشیند
و رفت تا لب هیچ و پشت حوصله نورها دراز کشید ...
((به جستجوی تو بر درگاه کوه می گریم ، در آستانه دریا و علف )) شاملو در رثای فروغ
((دریغا آن پریشادخت شعر آدمیزادان نهان شد ...رفت...))اخوان ثالث برای فروغ
(( شعر در پنجره مهتابی گریه سرداد و غریبانه نشست ))سیاوش کسرایی در رثای فروغ)
((ومن چنان پُرم که روی صدایم نماز می خوانند ...))
من از کجا می آیم ؟
که اینچنین به بوی شب آغشته ام ؟؟
((چه روز گار تلخ سیاهی
نان نیروی شگفت رسالت را
مغلوب کرده بود ...))
انسان پوک
انسان پوک پر اعتماد
نگاه کن که دندانهایش
چگونه وقت جویدن سرود می خوانند ...
ابرهای تیره همیشه
پیغمبران آیه های تازه
تطهیرند ....
((به کامیار پسرش ))
آن داغ ننگ خورده که می خندید
بر طعنه های بیهده من بودم
گفتم که بانگ هستی خود باشم
اما دریغ و درد که زن بودم
فروغ
هیفدهم بهمن هشتاد و شش
توسط محمود داودی قلمی شد
خسرو ایران زمین ما جاودانه شد زانسان که حقیقت بود و به دل می نشست .
چقدر فاصله افتاد میان او و شاعران سینه سوخته ای که بی کلام مانده اند به کلام تنها
خسرو جهانی که اشارتش به روشنایی و نور بود و قلبش کاسه داغ محبت .
او شاعر معرفت بود و نهایت هنر و کاشف عشق که عشق در دستانش لانه می کرد
و محرم نوسان نبض نطفه مهر و دلواپس سر در آوردن غنچه ای نو ...
او رصالت فریاد فقر فرهنگی امروز ایران زمین را بدوش می کشید ،،
خسروی ، خطی ، نوری ، لبخندی
در بیغوله تنگ تفنگ و باروت دشنه و خنجر،، و زبان سبزی در جواب حنجره سرخ این همه
توپ این همه تانک ...
مهربانی ...
نامه ها ...
حجم سبز ...
صدای پای آب ...
و ....دگرگونه کاوه آهنگر درفش کلام و شعر و صلح بود . چنانکه جامعه اش را سبز می خواست
و تائوی علف ها رارعایت کرد تا پشت هیچ خط قرمزی جا نماند و اینگونه است که "حقیقت" ، زمان و مکان
و قبل از ... وبعد از... نمی شناسد ! ،
حقیقت زنده سینمای ایران شاید یاغی شعر گریخته که نه ، شاعر سینمای ایران زمین بود ،
و او چون سرزمینش مهربان ، و چو کویرش سرشار ستاره بود ،
و نقش اول نقشهای عزیز از یاد رفته ایران و انسان ، بدنبال کیمیای بشر ، بدور از سردرگمی هامون
به دنبال خانه ای سبز که مرگش چونان صاعقه آمدکه سنگ و سرنا ناله سر دادند و خدایا تو
شاهدبودی زیر گذر لوطی ها چه غوغایی شدوچه شب بیست و یکمی وقتی خسرواینگونه عبور از غبار
کرد و ما جستجو در جزیره سرگردانی را تجربه کردیم واینگونه صاف و بیغش بودند رهپویانش که مجال
ابلیس نبودچرا که می دانستیم که این مرد یک بار برای همیشه تاریخ بود... آه ای قلب بی شکیب پروازرا
به خاطر بسپار که او عاشقانه روی دست عاشقانش عبور کرد و سارا ُ،پری،و تمام دختران شهر شیون
کردندهمین بود زندگی ، و این خاک دختری برای تمام فصول که لاجرم باید سخت به آغوشش کشید
درخوابی بی هیچ مزاحم و این بود حکم جبر زمان در شب طاعونی هنرکه تو به خاک سرد و ما به شهر
شب ،سایه به سایه روانی ها قدم بر می داشتیم چرا که باورمان نمی شد ،، و چه کسانی که مات و
مبهوت چون کاغذی بی خط درطوفان این ظلام حیران بودند وسر انجام اتوبوس شب در منزلش پیاده اش
گرداند.... بیا تا بر مزارش گل بر افشانیم برای کسی که به روزی روزگاری خاطره پیوست .
و افسوس و دریغ و دردا که باید با خیال خیام وارمان در غیابش بنفشه های باغش را برسردر خانه سبزش
به انتظار نشینیم ....
یادش گرامی و راهش پر رهرو باد ...
محمود داودی
۲۸/۴/۸۷
تهران
(( توضیح : خط های قرمز متن،، یاد آور نام فیلمها و سریال هاو نمایشهایی است که خسرو عزیز برایشان از جان و دل مایه گذاشت ))
به تمامی دوستانی که به من لطف داشته اند و در این وقفه چندماهه با پیغامهاو الفاظ بی ریا و نازسازا هایشان فحش و گلایه هایشان دلتنگی هایشان و سلام و صلوات هایشان از یاد خویش رفته ای را فراموش نکرده اندسپاسگزارم واز همینچا از تمامی دوستان و بزرگان از کوتاهی خویش در چواب شان عذر خواهی می کنم ... به شرق اندوه سفر کرده بودم نه بدانسان که سهراب بدینسان که مراست و دست طماع مادیات به آن دیارم کشاند ...لعنت بر من ولعنت بیش بادا که در این مدت عابر بانکی بیش نبودم تا دیگران نتوانند به ریشم بخندندغافل از اینکه رندان و عاشقان بیش از پیش خواهند خندید به روزگاری زینسان که مراست ...ودر آخر چون پیامبران که نه چو دیوانگی های خودم اطرافیانم را (( بیگ بیزنس ها ))را نهی میکردم به اینگونه زیستن در حسرت و حسادت و رقابت برای نان چویینی که می شود کنار آمد با این عچوزه ...
م.داودی
تهران
۱۳۸۴
خداوندگار برای ما زمین آفرید درختان را آفرید میوه و خوراکی ها را آفرید که کسی گرسنه نماندتا هیچ کس بی خانه مان نماند اما ما انسانهای حریص سالانه ملیاردها ملیارد مواد غذایی را به ته اقیانوسها ریختیم احتکار کردیم تا نرخ بازارمان پایین نیاید ! و در آفریقا و اقصا نقاط زمین بندگان خدا سر گرسنه به بالین برند خداوندنعمت داد. ما پول را آفریدیم !
خداوند گل را آفرید. ما موشک راآفریدیم !خداوند دریا و رودخانه ها را آفرید. ما تشنگی حسین(ع) را ! خداوند زمین را .ما مرزها را !خداوند انسان را آفرید .ما نابودیش را !!خداوند رهایی از قید وبند حرص و آز را به ما آموخت. ما مرز و سلول و زندان را آفریدیم !خداوند کوه را .ما دینامیت بمب را برای نابودی !! از ته تاریخ تا کنون با هر کدام ازاین بندگان هم که می نشینی یا خود را خدا یا دست خدا یا سایه خدا می دانندو همه حق به جانب و حتی خونریزیشان را به گردن خدا می گذارند ! والله که خدا به خون نیاز ندارد این جانور انسان نامی است که از پشت قرون تا به حال تشنه خون است ...
بچه های غزه، فلسطین ،عراق، افغان و حتی یهود دارند منقرض می شوند خاک می بلعند عقب مانده میشوند و...مترسک سیاه می گوید می خواهیم پایگاه موشکی را از میان ببریم می گوییم جنگ کشتار عداوت کینه و نسل کشی و خون آثاری دارد که پاک نمی شود میگویند می خواهیم صلح پایدار بر قرار کنیم نمی دانم کی راست می گوید کی دروغ ؟؟!! فقط هر کانالی را که می چرخانی افراط است وتفریط است و هرکس حق به جانب خود بارها گفته ام باز هم می گویم من اصلا از سیاست بدم می آید اصلا آدم سیاست نیستم در زبان ادبیات سیاست یعنی حد زدن مثله کردن گردن زدن سیاست کردن و من اینگونه به آن می اندیشم حالا بماند که انسانهای شریفی هم بوده اند که تمام زندگی و وجود و جان ومالشان را دراین راه گذاشته و به مردان سیاسی واگذاشته اند سئول من این است چرا باید بشریتی که ادعای بزرگی و تصمیم گیری را بر زمین داردچراباید در وحشت بمب و کشتار و جنون و جفا و جنگ و بالا و پایین بورس و دلار و یورو و یوهان و الا خرباشد که چه شود ؟؟
کاشکی کمی نه از هیچکس فقط از خدا می آموختیم که زیبایی ،ُُُُُگذشت ،بزرگی ،وسعت و انسانیت و حتی تمام جمادات و نباتات و حیوانات را ارج نهیم نه مثل هیچکس نه هیچ مذهب و مسلک عقیده و مرام و گروه فقط از خداوند گار خود بیاموختیم باهم بودن را و حرکت را بسویی که هیچ افکار منفی دامن گیر بشریت نباشد کاشکی دست تمام بشر در دست خدا باشد تاشیطان و تعجب اینجاست که همه ادعای مذهب و دین میکنند از بوش گرفته تا بودیسم چین و هند هزاران دین و آیینرا یدک می کشند و اروپا یکشنبه ها ورد می خوانند وما بیست وچهار ساعته !!کاشکی فرهیختگانی که صحبت از تمدن بشری می کنند براوردی می کردند و تمدن حیوانی را جایگزین می کردند!!! تا کمتر همدیگر را بدریم ما بشر را تجربه کرده ایم حیوان را تجربه کرده ایم کاشکی تمدن الهی را چونان که هرکه از راه خویش به خداوندگارنزدیکتر شود و عشق بورزد وگر نه ما انسانها آنقدر کوچکیم که تمام مهر ومحبت پدران و مادران و کس و کار خویش را به توله سگی مبدل کرده ایم که شب به آغوشش می کشیم و عشق های مجنون وارمان را به دروغهای مسکن بیست و چهار ساعتّه عشقهای دیجیتال مبدل کرده ایم و وسعت نفس هایمان را به دود دم شهرهای صنعتی پول ساز سرب تنفس کن و سرا ها و خانه هایمان را به سلولهایی به نام قفس زندگی ! گاها فکر می کردم چرا باید بعضی انسانهای بزرگ اینقدر حقیر باشند که به انتحار فکر کنند اما حالا می فهمم که آنقدر بزرگ بوده اند که به کوچکیشان در مقابل این بلایای انسانی که نه حیوانی تاب زندگی نداشته اند متاسفم که نام بشر را یدک می کشم، جایی که خون و جنون و جنایت بشر ، گرگها را به وحشت انداخته است !!
((چقدر کلیسا و نبودخنده مریم عیسی مسیح تولدت مبارک ))
(( و باشد که هیچ خونی چنین دامنگیرمریدان حسین َع نشود و حسن ع وار بشریت را گسترش دهیم )) آمین
تهران
۱۴/۱۰ /۸۷
داوودی
ای بت دروغگوی سنگ دل ...
داوودی
۱۱/۱۰/۸۷
تهران
نه ، نه
به من نگاه مکن
از کوچه پس کوچه های مصیبت و محنت
می ترسم
سرفه هایم هنوز
از عشق می نالند !
و خیسی آن شب بارانی
بر گونه هایم سه نقطه است ...
داوودی
تهران
در شب گیسو بران عشق
چشمان روشن تو کو ؟؟؟؟
کو؟
کو ؟؟؟
........
داوودی
تهران
حبس کدام قفس اساطیری ؟
روبروی مشتریان بی انگیزه ؟؟
زانوخواهی زد ؟؟؟
خاک خواهی خورد ؟؟
حنجره غمناکت را در کدامین گوش؟؟؟
برگهایت را در کدام باد بازیگوش؟؟؟
بیا و به شیشه ای دربسته....
به دریا بسپار ....
همیشه روی عرشه کشتی
عاشقی تنهاست......ّ
م.داودی
۱۳۸۴
تهران
مهر ،
رنگهاي روشن زندگي،
و دستهاي سخاوت مادرانمان را
به ميراث فرهنگي سپرديم ...!!!
و تاتاريان ،
موزه را به آتش ... !!
و اما ،
روزي قطره هاي قلبم
ما موتهاي عشق را
ژوراسيكي ديگر ...!!!
م.داودي
ديلم
۱۸/۲/۸۶
با دريا
با برگ
با ساقه اي نورس
با جامي سر شار
و معشوقه اي مديترانه اي
با خنده نوباوگاني كه به تو عادت نكرده اند !
به قهقهه مستانه طفلي....!
....به رقصت مي گيرم ،با رقاصه اي سمرقندي ...!
به زير پا مي گيرمت با دختران كشميري ..
با لرزش دلي ، رهايي احساسي ، جا ميگذارمت !
خدايگانم را بدوش مي كشم
و تو وحشتزده رهايم مي كني
درين درك هستي سوز عشق
از نفس خواهي افتاد ...!
ستيز مكن ..
من تائو را تجربه ،
و حربه مرگ و زندگي را در خود رام كرده ام ...!
دست بدار خسته خواهي شد
آه ...بيچاره بسيار بيهوده اي ...!!!
كه دل بر تو بندم
من مرگ را معشوقه وار به آغوش ميكشم
و زندگي را به لحظه اي هرزگي ميفروشم ...!!
بيهوده ست تكاپوي تو
بايد پذيرا باشي ،مرا كه گستاختر از تو ام ...!
رهايم ...
با دريا ، برگ ، ساقه اي نورس ،
و جامي سرشار
به ريش تو خنديده ام بارها ...
من سينه ستبر اساطير
يا جهالت عربده كش فرعون نيستم
يك ساني ياسين ،يك شاعرم ،
( بچــه دنيا )! باري بهر جهت كنار بيا ...
م. داودي
ديلم
۱۲/۲/۸۶
یله در یادواره های چمن
به پیشواز بهار ....
پلکهایت را بتکان
سبز خواهم شد ...!!
۸/۲/۸۶
م.داودی
دیلم
لاشه های ته سیگار
حنجره خسته و خشدارِِِ گیتار
برگهای منعکس تقویم
تفاله های چای
کاست های انتظار
کتابهای خاموش
چمدانی خسته ...!
کفش هایی کف سابیده
جورابهایی چشم دریده
سفر و سه نقطه...
افیون حوصله
جاده اندوه
و نطفه بستن (جیغی بنفش )...
۸/۲/۸۶
دیلم
داودی
تمام اندوه آدمی
در حنجره غوکی غریب
گم شد ...!!
م. داودی
دیلم
۲۸/۴/۱۳۸۶
من
بغض
تر شدیم
در طراوت چشم حشره ...!
۲۸/۴/۱۳۸۶
به خیابان می روم ، می توانم نروم ، در خانه بمانم !!
برایم فرقی نمی کند چه کسی عاشق شده است
چه گلی سر بر آورده است...
حالا دیگر فرقی نمی کند
که بدانم سه برادر بوده ایم و یک خواهر
هیچ فرقی نمی کند سنگ یا مرگ
حالا می توانم مثل یک مجسمه تراشیده شوم
مجسمه گنگی که آنها بخواهند یا نخواهند
و صدایم در نیاید
بگذار تا رفیقانم از سر دل ناسزایم گویند تا به لب لبخند !!
وقتی با عشق غریبه شوی
نه ، نه ، وقتی عشق غریبه شود
برادر و تبر و خیابان و خانه و خواهر
و تمام جهان یکسره بوی قی می دهند
حالا دیگر فرقی نمی کند
بر تلی از موزه مهر منزل مادرت بنشینی
ولحن گرم پدر حتی، هق ، هقه گریه ات رابند نیاورد
کجای این دنیا زیباست ؟؟ !!
من که بد نمی دیدم
زیبا ، زیبا ....روزی زیبا بودم
زیبا نیز می دیدم ...
نه...زیبا ، دختر زیبایی بود
که از کنار ما با خیال و خاطره ومهر ،
رخت بر بست ...
م. داودی
تهران
هفتم اردیبهشت هشتادو هفت
و سرد ...
به موسم گل یخ
خوشا به حالِ خاطره ها
که پیر نمی شوند...!!