سه شنبه که سه شنبه
فکر کن پنجشنبه ست یا جمعه !
امروز که خلوت تره
سری به پیله پروانه ها ،
گل ،گنجشک ، سبزه ،
مترسک باغ ،رقص جاده ،
رود و رویای دریا و غروب قایق
نه اردیبهشت چیزی از بهشت کم دارد و
نه ماچیزی برای نطفه بستن خاطره ای م. داودی
تهران
۱۸/۲/۹۰
اندوه و
تنهایی و
دریا و
سر به سخره کوبیدنش...
زیگزاگ زیبایی تمام میشد !
در شصت سالگی هیجده ساله نمیماندیم !
در تن کلمات راه نمی رفتیم
د ر لحن واژه ها گل نمی کردیم
برای همیشه میمردیم
و شاید رویاها روانی میشدند
و شکل تلخ حقیقت نمایان میشد
و همزاد پنداراینهمه مجنون نمیشدم ...
م. داودی
تهران ۹۰
اگرعزمی بجز اندیشه ات کند.
آه ای کهنگی
چقدر دریده تر از من دویده ای ؟؟؟؟؟
صدای سلام صادقانه سینه ام صلیب شد .
******************************************
زیر قدمهای ظریفش
قلب کوه میلرزد
کبک .
********** ******************************
تا کی شیرین شود، ترش، تلخ شود سرخ
ورم کند گند لگد خورد جوش
خنده زند جام
لب به لبم تلخ
زردی من بر، سرخی او در، ...
داور ما عشق،
دوای او ناب
درد من اما ...
نمی رود خواب
نمی رود خواب ...
******************************************
خيال من براندام علفها زاده مي شد
و بيشتر از هميشه
دل به خاطره هاي به اندازه نزديك
تا سر انگشتان حس لمس بودم
مثل پاي لرزان كوسفندان
هواي خودم را به قلعه رساندم
و بعد خودم را تا ته دره نمناك شقايق دويدم
ويك سينه سار سبز و آرام
دلم را پر از اندوه عزيزي
كه من دوست تر مي داشتم هميشه
و يك دشت اكسيژن با طراوت
سينه ام را پر از زندگي كرد
نسيمي سر كشيداز تپه هاي امن تنهايي من
و من را هم آغوش چهارده سالگي كرد
و بعد...
و بعد...
نم نم ريز باران
اندوه كهنه را شست
و در قاب خاكي گُرده كوه
چشمهايم تصويري از آنچه مي خواستم جستجو كرد
و روئيدم از نسيم و نم نم و دره و دشت
و در من حسي انگار لباس شقايق به تن كرد
بهمن
۱۳۸۴ م . داوودی
دیلم--دره امیری
خاک اندوه
خاک عزیز
یا زبان گشاه
یا دهان خویش
م. داودی
دیلم
۱۳۷۸
سبز تر از برگ
پاکتر از قطره
سبکتر از حباب
آرامتر از سکوت
پُر راز تر از کوه
وسیع تراز دریا
خاموش تر از سنگ
سر شار تر از مهر
پا به پای عشق ...
آه ...
من امروز فرزند خدایم ...
م.داودی
دیلم
۱۳۸۳
از پشت خوابهايم
سرانگشتاني ابدي
بر گيسوانت
گونه هايم
حرير تن پوشمان
باد مي آيد و مي كند دستها
گيسوان ،چراغها
وهمه آشيانه را..
در بهتي غريب فريادي خاموش
مي شكند....
مرا
نیز بردی...
م.داودی
۱۳/۶/۸۷
بی جواب
در سلامتان ....
...گذشت ......!!!
م .داودی
دیلم
۱۰/۳/۸۶
با چشمهاي شما كورم
با زبان شما لالم
از خالي شما سرشار
سرشاري شما زمن تهي
(آي آدمها)
دردتان را به ديدگانتان دوخته ايد
ومن ديدگانم را بر دل عاشقم...
سطرهایم موج
واژه هایم ماهی
بیکرانه خواهم شد....
انفجار واژه ها
از نگاه تو بود و بس
۱۳۸۰
ديلم
م. داوودي
عروس ماه
سلام اين همه ستاره
شكوه اين شب وشراب
به پاي كوبي خيال تو آمدند
خشکی لبانم را
دانش آموزان
هجا نمی خوانند .
م. داودی
تهران
۳۱/۴/۸۷
به هیچکس
دیریست
لبخند و سکوت و آرامش
از مُردگان می دزدم
می خواهی قسمتش کنیم ؟؟؟
م. داودی
۱۳۷۵
دیلم
بي تاب شانه هاي زمين
زير قدم ...هايم !!
پيچيده در حجاب سياه ماه ،
سو سوي سوگ ستارگان
بر مزار آسمان...
و دريا اندوه مرا زير لب زمزمه مي كرد .
هي بيتاب از ارتفاع آسمان بالا مي رفتم
و مي سُريدم بر لب آب ...
پشت آسمانها گاهي چمباده مي زدم
رعدهاي عربده بي تاب ،
ابرهاي دلهره آبستن ،
و مي گريست آسمان
در ناله حنجره زنجره ها ....
....
در كدامين كهكشان آيا ....؟؟؟!!
و يا ستاره اي خاموش ،
مرگ مرا . ..!
آي ، آِ ي ، آي ،
از قحطي آتش ودكا
بر درد بي علاج ما ....
م. داودي
ديلم
۲۶/۲/۸۶
به مردمك هايت دوخته بودي
بي هيچ بيم و اميدي
به شمشير الماس نشان تنفر
همه آنچه را عشق مي پنداشتم
خراب
و به يك سيگار معطر دعوتم كردي
و فراغتي ديوانه وار......
من خاموش
پر ذهنم درخت
من پاییز
داودی
تهران
۳۱/۴/۸۷
حبس كدام قفس اساطيري؟
روبروي مشتريان بي انگيزه
زانو خواهي زد خاك خواهي خورد
حنجره غمناكت را در كدامين گوش
و برگهايت را در كدام باد سرگردان؟
بيا وبه شيشه در بسته اي به دريا بسپار
هميشه روي عرشه كشتي عاشقي تنهاست...
من وشراب و شب
بی تو شیهه می کشیم
*******
دل ودشنه
دیریست آشنای هم اند
عشق را بگو
ترس نخورده بیا
********
تمام الهه های جهان را
بر تو محک می زنند و
همه مجنون های جهان را با من
*********
همه را عشق
ویران کرده است و
تو
عشق را
داودی
۱۳۸۵
دیلم
بی هیچ اندیشه ای
از من و تو
زیبا تر
*************
آلویی گس
با تمام سرشتش
چهره ای سبز
************
زانوی غم
به برکه ای خلوت !!
خنده غوکان و حیرت من ...
***************
عید فقط سکه سیاهی نبود
به سفره ما.....
**************
دستبندی
بر دل و دستم
از فیروزه چشمانت
***************
هزاران با هزار ترفند
روی دست دلم
تقلب کرد .!! (( هزاران : بلبل ))
**************
ببین
ببین
این قناری محزون
چه بی پروا
همه مرا
از حفظ می خواند ....
***************
عشقی که آبدیده شمشیر می شود
خشم است
من نیلوفرانه
به آبی عشق می زنم ....
***********************
موریانه هایی
در خنکای دره فصلی
مضطرب بارانهایی نیامده ...
***********************
پروانه ای پریده رنگ
از بهارانی ، باستانی
سنجاق ، بر پیراهن مادرم ....
****************
سالهای سوخته
در این کویر
خیس آن دریاییم .
*****************
سگی به قیر شب
بغض مرا شکست ...
*************
قناریی در قفس
دست مرا رو کرد
**************
جلبکی خیس ،
عطسه ای از رخنه سنگ
مانده از سالهایی بارانی
دروغ نمی گویند !!!!
***********************
تبر اساطیری عشق پدر
به رف
مادرم را ...
خانه من بی طاقچه ،
بی کتاب خاک خورده ای ،بی تبر ،
در لحظه نفس می کشد .
***************************
رقص آتش کبک
دل بی تاب من
سر بر آوردن شقایقی در سنگ !
****************************
رقص پای کبک
میان تائوی علفها و
دل بی تاب من
***************
((در خانه بودم همین چند روز تعطیلی، گفتم چیزی نوشته تا مفت حدر نرفته باشم ،خوب بود اما مثل یک مسافرت شاید نه ،، داودی تهران ۱۷/۳/۸۷ ))
پایان شدی
در حسرت
آغاز.....
داودی
تهران
۲۲/۵/۸۷
به خالیم می ریخت
خش خش نت هایش
به سیم خاردار انزوا ـ
صدای شعر مرا میداد ...
و بغض وعشق و لذت خواهش ممتد ...
گفته بودم قرار عشق بی قراری است
م . داوودی
سفید
سرخ
زرد
من چه رنگیم ؟؟
که بی پرده و بی دروغ
بی تعارف و تردید
همه راسخت دوست میدارم ؛؛؛
آبی دریا ؟؟
انعکاس نم نم باران و آفتاب ؟؟
یا رنگین کمان شعر ؟؟؟
م. داوودی
بی خاطره بودن روز های واپسین
پوک گشته ام
با پاهای چوبین و کله ای حلبی
مترسک سرخانه این خانه ام
در انتظار گرگ پیر مرگ
دریغ از پیچش گلی ، سبزه ای
بر پر و پایی پوسیده
و
چهچه چکاوکی بر سیم خاردار انزوا ...
داوودی
در هر لحظه ،
لختی ،
هر کجا ،
همجا ،
می تواند باشد
تا برای رفیقانش
انتظار دیدار نکشد .
کُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُلک و پَر
شقایق و بهار
می ریزد
خم میشود قامت علف
مویه می خواند آب
و دست تکان می دهد درخت
با برگهای پَر پَرش ...
م . داوودی
تهران
۸/۶/۸۸