تبليغاتX
ناگه از آن اتفاق- شعر وادبیات
((و رفت و پشت حوصله نورها دراز کشید ... ))

خسرو ایران زمین ما جاودانه شد زانسان که حقیقت بود و به دل می نشست .

چقدر فاصله افتاد میان او و شاعران سینه سوخته ای که بی کلام مانده اند به کلام تنها

خسرو جهانی که اشارتش به روشنایی و نور بود و قلبش کاسه داغ محبت .

او شاعر معرفت بود و نهایت هنر و کاشف عشق  که عشق در دستانش لانه می کرد

 و محرم نوسان نبض نطفه مهر و دلواپس سر در آوردن غنچه ای نو ...

او رصالت فریاد فقر فرهنگی امروز ایران زمین را بدوش  می کشید ،،

 خسروی ، خطی ، نوری ، لبخندی

در بیغوله تنگ تفنگ و باروت دشنه و خنجر،، و زبان سبزی در جواب حنجره سرخ این همه

 توپ این همه تانک ...

مهربانی ...

نامه ها ...

وهم سبز ...

صدای پای آب ...

و ....دگرگونه کاوه آهنگر درفش کلام و شعر و صلح بود . چنانکه جامعه اش را سبز می خواست

و تائوی علف ها رارعایت کرد تا پشت هیچ قرمزی جا نماند و اینگونه است که "حقیقت" ، زمان و مکان

و قبل از ... وبعد از...  نمی شناسد  ! ،

حقیقت زنده سینمای ایران شاید یاغی شعر گریخته که نه ، شاعر سینمای ایران زمین بود ،

و او چون سرزمین مادریش گرم و مهربان ، و چو کویرش سرشار ستاره بود ،

و نقش اول نقشهای عزیز از یاد رفته ایران و انسان ، بدنبال کیمیای بشر ، بدور از سردرگمی هامون

به دنبال خانه ای سبز که سر انجام اتوبوس شب در منزلش پیاده اش گرداند ،و به روزی روزگاری خاطره پیوست

و افسوس و دریغ و دردا که باید با خیال خیام وارمان در غیابش بنفشه های باغش را بردر خانه سبزش

به انتظار نشینیم ....

یادش گرامی و راهش پر رهرو باد ... 

محمود داودی

۲۸/۴/۸۷

تهران

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 17:9  توسط محمود داوودي | 
وقتی صدایت می زنم

و غرق میشوم در چشمانت

به معنی ربودن نیست

عاشق شدن است و رهایی

تهران تیرماه

۱۳۸۷

داودی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 13:56  توسط محمود داوودي | 
اشک آسمان یخ زده است

زمین ُُُُُُترد و لیز

از برودت

به زیر زمین پناه میبرم

این ایستگاه هم مرا با گوسفندان روزمرگی به جایی نمی برد !!

بر میگردم ...

باجه جیغ قرمز می کشد

باید !به روزمرگی بپردازم

برای بلیط برگشت و

دلخوشی دیدار بچه ها

و ...

 هیچ بی سبب !!

زیر قندیل های نیزه وار 

بی هیچ دلهره ای می ایستم

 ناز می کنندبه نیاز من...

اشکم  نیز یخ زده است

اما من ُ گر گرفته ام ....

زمستان تهران

۱۳۸۶

داودی 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 13:36  توسط محمود داوودي | 
حس ، حسرت شد !

مهر ، مویه

سال

سال سنگ !!

م. داودی

تهران

جمعه

۱۴/۴/۸۷

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 11:16  توسط محمود داوودي | 
همینجا بود !!

پشت همین شمشاد های سبز

زیر همین سدر کهنسال

تن به تن رود و نفس پسین خرمشهر

آه لیلی ، لیلی

بی تو

همیشه یک پای دلم می لنگد !!

من چهل ساله ام و تو هنوز چهارده ساله ای

کجایی ؟

کجایی ؟

کجایی ؟

سراغت را می گیرد

تاب خالی میان دو اقاقی

میز پینگ پنگ فرسوده باغ !

چمن های هرزی که روزی ....

گوش به زنگت هستند زنبق ها

سراغت را می گیرند پروانه هایی که

 بعد از بیست سال و اندی برگشته اند ...

صدای ناظم غزالی می آید

در کوچه های آبادان !

من برگشته ام

چهار راه امیری

کافه لادن

سراغت را میگیرند

کفشهای سوخته سینما رکس

سراغت را می گیرد

تن تب کرده شهر ...

سراغت را می گیرند

سراغت را میگیرند ...

آه لیلی لیلی لیلی...

م. داودی

تهران

۱۴/۴/۸۷

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 11:7  توسط محمود داوودي | 
شهر دور افتاده ای

نام آمبولانسش

بهشت بود ...!!!!!

((آمبولانس بهشت !! ))

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 20:3  توسط محمود داوودي | 
گلی به دامنه روئید

بی هیچ اندیشه ای

از من و تو

زیبا تر

*************

آلویی گس

با تمام سرشتش

چهره ای سبز

************

زانوی غم

به برکه ای خلوت !!

خنده غوکان و حیرت من ...

***************

عید فقط سکه سیاهی نبود

به سفره ما.....

**************

دستبندی

بر دل و دستم

از فیروزه چشمانت

***************

هزاران با هزار ترفند

روی دست دلم

تقلب کرد .!!       (( هزاران : بلبل ))

**************

ببین

ببین

این قناری محزون

چه بی پروا

همه مرا

از حفظ می خواند ....

***************

عشقی که آبدیده شمشیر می شود

خشم است

من نیلوفرانه

به آبی عشق می زنم ....

***********************

موریانه هایی

در خنکای دره فصلی

مضطرب بارانهایی نیامده ...

***********************

پروانه ای پریده رنگ

از بهارانی ، باستانی

سنجاق ، بر پیراهن مادرم ....

****************

سالهای سوخته

در این کویر

خیس آن دریاییم .

*****************

سگی به قیر شب

بغض مرا شکست ...

*************

قناریی در قفس

دست مرا رو کرد

**************

جلبکی خیس ،

عطسه ای از رخنه سنگ

مانده از سالهایی بارانی

دروغ نمی گویند !!!!

***********************

تبر اساطیری عشق پدر

به رف

مادرم را ...

خانه من بی طاقچه ،

بی کتاب خاک خورده ای ،بی تبر ،

در لحظه نفس می کشد .

***************************

رقص آتش کبک

دل بی تاب من

سر بر آوردن شقایقی در سنگ !

****************************

رقص پای کبک

میان تائوی علفها و

دل بی تاب من

***************

((در خانه بودم همین چند روز تعطیلی، گفتم چیزی نوشته تا مفت حدر نرفته باشم ،خوب بود اما مثل یک مسافرت شاید نه ،، داودی تهران ۱۷/۳/۸۷ ))

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 15:56  توسط محمود داوودي | 
وقتی آب شدی

مرا

نیز بردی...

م.داودی

۱۳/۳/۸۷

تهران

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 19:13  توسط محمود داوودي | 
حالم فقط

بدرد فالوده خوردن

 پسینگاه دلم می خوردو

 متانت گوشهای یک رفیق

بعد از تلخی دلچسپ سیگاری

همین !!!

م. داودی

۱۳/۳/۸۷

تهران

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 19:6  توسط محمود داوودي | 
معجزه عشق این است :

بعد از سالیان سال

هنوز هیجده ساله ام

م.داودی

۱۳۸۵

بندر دیلم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 23:34  توسط محمود داوودي | 
اُپرای

قورباغه های فراق

بر سنِ برکه ای

خلوت...

 

م. داودی

بی بی حکیمه

بهار

۸۱

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 22:21  توسط محمود داوودي | 

دستهاش هوای صاف سخاوت را ورق زد

و مهربانی را به سمت ما کوچاند

او به شکل خلوت خود بود ..

صداش به شکل حزن پریشان واقعیت بود

او به شیوه باران پر از طراوت تکرار بود

 

به.سبک درخت میان عافیت و نور منتشر می شد

همیشه رشته صحبت را به چفت آب گره می زد

((چند بیت از شعر دوست سهراب در رثای فروغ ))

فروغ دختری که مظهر مدرنیته ایران در زمینه شعر و آگاه بزرگ شعر نیمایی بود

و هرچند در اواخر عمر کوتاهش خود را ییرو نیما می دانست اما بزرگترین سنت ستیز

در حوزه شعر نیمایی بود ، و او مثل هیچکس نبود و حتی وزن ابداعی و یشنهادی نیما

 راشکست و نوعی دیگر از وزن به شعر فارسی افزود که رو به شعر منثور داشت ،

و او ((درون را می نگیرد و حال را )) و همیشه میگفت چیزی که در یک شعر مطرح است 

فرم و قالبش نیست محتوایش است ...فروغ حتی در حوزه خیال و تدایی از نیما پیشتر رفت و شعر نیمایی را از سمبولیسم بیرون کشید و با استفاده از کلمات ،و اشیاء و وسایلی که بطور روزمره با آنها سروکار داریم به واقع گرایی سهل وممتنعی قدم گذاشت که فضای سورو رئال داشت اوعرفان درونی را وعشق آسمانی را که دراشعار کلاسیک آن زمان مطرح بودبه زمین کشیدو عشق را دگرگونه تفسیر کردو از تن عشق لباس کهنه مجنون را کند وطرحی نو در انداخت دقیقا مثل پل الوآر و آراگون و دیگر شاعران غربی وهمچنین هوشنگ ایرانی و ادمه دهنده راه ایرانی سهراب سپهری معاصر او به نوعی دیگر.. و این حرف کاملا درست است که فروغ سمبل مدرنیته ایران درزمینه شعر بود ،فروغ جزء آن عده انگشت شمار بود که مدرنیسم را با پوست و گوشت و خون حس کرده بود((پشت مدرنیته فروغ دلهره سنت نیست چون به یقین رسیده است زینسان است که انسانهای حقیقی دوست داشتنی تر و پایدارترند فروغ مد مدرنیته نبود که تقلیدی و زوال پذیر باشد ذهنیت مدرنی است که حس میکند بجای مدُ، جامعه اش به این ذهنیت احتیاج دارد )) فروغ نه تنها یک تز مدرن و جدید ان روزها بود که شاید کمتر زنی شهامت آنرا داشت که   بتوانداحساس زنانگی خویش راآنچنان به شعر و قلم بکشدآنهم در آن زمانه ونیز یک آنتی تز و یا سنتزی بود که در هسته سنت پدری و نظم نظام و چها ر چوب و چهار قد به صداقتی بی پرده رسیده بود که حوصله هیچگونه لا پوشانی و سفسطه را نداشت و مثل پروین اعتصامی بزرگ مردانه شعر نمی گفت گرچه خود شیر زنی بود که همیشه بر خلاف جریان آب شنا می کرد فروغ هرچند فرزند خلف مدرنیسم درشعر  است اما گاهی همان حس و نظر شریعتی را در مورد ماشین و ماشینیزم داردوتختئه کردن افکار کامل انسان را به باد انتقاد میگیرد وگاه و بیگاه این مقوله در   شعر هایش لمس میشود((زبان کنجشکان در کارخانه می میرد ...)) ُ  فروغ به یک حس زیبا شناختی چنان رسیده بود که وقتی در بین بیمارگونه ترین جزامیان می رود خود می گوید (( زنی را دیدم که به جای بینی و دهانش  و در کل صورتش یک حفره بود ولی دستهایش پر بود از النگو و انگشتر و گردنش با گردنبندی از مروارید و در جایی می گوید جزامیان با دف و تنبک زن و مردشان را هر روز به خانه بخت می برند...)) (( دقیقا مثل فیلم محسن مخملباف در سفر قندها رکه زنان افغان در تودرتوی ابا و چادرهای مخوف طالبانیشان النگوهای و زیورآلاتشان را به رخ هم می کشیدند یعنی ماهم زیبایی ها را دوست داریم ...))و اینگونه می شود که فیلم صامت آن خانه سیاه است زبان زنده فیلمهاوروشنای پرده سینما زن ومردامروز می شودهرچندگاهی کم لطفی میکنند ونامی از او نمیبرند و گفتار و شعر فروغ در خود و ناخودآگاه هر گارگردان پخته و هر کسی که دستی بر آتش داشته باشد و روح و حسی بزرگ و پاک داشته باشد فروغ را همانگونه حس می کند که او باورهایش را ...  فروغ چه در زندگی و چه در ادبیات روحی عاصی داشت و عصیانگر بود و آنچه باورهایش را می آزرد در مقابلش به جواب می ایستادهرچند این باور منجر به جدایی از همسر وفرزندش باشد((هم خویش رابیگانه کن هم خانه راویرانه کن وانگه شراب عشق را پیمانه شوپیمانه شو)) ((که بهتر است درمورد فروغ بگوییم وانگه شراب شوکران شعر را پیمانه شد پیمانه شد))((همچنان که در جایی میگوید :من پشیمان نیستم ...من صلیب سرنوشتم را بر فراز تپه های قتلگاه خویش بوسیدم ))(( در خیابانهای سرد شب ،جفتها پیوسته با تردید ،یکدیگر را ترک می گویند )) ((هر چند که تعلق خاطری به پرویز شاپور همسر گرامیش دارد و می گوید :: با همین چشمان عاشق باز خواهی یافت ،گفتگو کن ..وبیاد آور مرا در بوسه اندوهگین او بر خطوط مهربان زیر چشمانت ))ونیز در پست ترین لحظات روزگار سر شار بود از حس زندگی که نامش شعرو شعور بود ...

و بارها دیدیم که با چقدر سبد برای چیدن یک خوشه بشارت رفت

ولی نشد که روبروی وضوح کبوتران بنشیند

و رفت تا لب هیچ و پشت حوصله نورها دراز کشید ...

((به جستجوی تو بر درگاه کوه می گریم ، در آستانه دریا و علف )) شاملو در رثای فروغ

((دریغا آن پریشادخت شعر آدمیزادان نهان شد ...رفت...))اخوان ثالث برای فروغ

(( شعر در پنجره مهتابی گریه سرداد و غریبانه نشست ))سیاوش کسرایی در رثای فروغ) 

((ومن چنان پُرم که روی صدایم نماز می خوانند ...))

من از کجا می آیم ؟

که اینچنین به بوی شب آغشته ام ؟؟

((چه روز گار تلخ سیاهی

نان نیروی شگفت رسالت را

مغلوب کرده بود ...))

انسان پوک 

انسان پوک پر اعتماد

نگاه کن که دندانهایش

چگونه وقت جویدن سرود می خوانند ...

ابرهای تیره همیشه

پیغمبران آیه های تازه

تطهیرند ....

 

((به کامیار پسرش ))

آن داغ ننگ خورده که می خندید

بر طعنه های بیهده من بودم

گفتم که بانگ هستی خود باشم

اما دریغ و درد که زن بودم

فروغ

 

 

 هیفدهم بهمن هشتاد و شش

توسط محمود داودی قلمی شد

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 21:44  توسط محمود داوودي | 
ایستاد

ذوب شد

سرب شد

فشنگ و تفنگ ...

 بر شقیقه خود

 خلاص شد .

م. داودی

دیلم

۲۹/۲/۸۶

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 21:39  توسط محمود داوودي | 
هنوز

زخم کهنه بالهایم

جِِلد دستهای تو اند....

م.داودی

دیلم

۵/۳/۸۶

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 21:29  توسط محمود داوودي | 
تنگ غروبِ دهکده ای دور

در زجه های گاوِِ گمشده ای

پیدا شدم !!

م . داودی

دیلم

۲۸/۴/۱۳۸۶

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 21:6  توسط محمود داوودي | 
شب شده بود

ماه دور از آبادی

سنگ تنها شد !!

و من رهسپار راهی دور ...

م. داودی

دیلم

۲۸/۴/۱۳۸۶

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 20:59  توسط محمود داوودي | 
شده است ،

برگهای دفترت احاطه ات کنند

و تو قهر 

ملحفه را گوش تا گوش ...

کز کنی کنار دل

پشت طاقت اندوه

بلرزی...

وهیچ شعری

سراغت نیاید...؟؟؟؟؟

م. داودی

دیلم

۱۳۸۵/۱۰

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 20:42  توسط محمود داوودي | 
من

دیوانی

از

برگهای

بر باد

رفته ام ....

داودی

دیلم

۱۳۸۵/۱۰ 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 20:38  توسط محمود داوودي | 
این واژه نیست

کلام و حرف و حدیث و

شعر نیست

دارم ، بر خط های دفترم

رقص آتش را

تجربه می کنم ...

م . داودی

دیلم

۱۳۸۲

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 20:33  توسط محمود داوودي | 
آسمان می سوخت

و زمین

ُگُل گندم را

خمیازه می کشید...!!

م.داودی

دیلم

۲/۳/۸۶

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 20:22  توسط محمود داوودي | 
به دریا شک می کنم !

به سپیدی پیراهن مادرم !

به آبی آسمان !

به روشنای شمع!

به درخشش خورشید !!

به عصمت ماه !!

یا کور شده ام

یا رنگها دروغ می گویند

(به اعماق آفریقا ) 

به دنده های کودکش

رشک می برم !!!

که صادقانه دست دنیا را ....

که شعر تر از شعر من است .

م. داودی

دیلم

۲/۳/۸۶

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 20:11  توسط محمود داوودي | 
دلِ دریا

به رود در نمی گُنجد 

برای وسعت نفسهایت

ریه های رود

نفس کم آورده ست...

(دیلم ،در سوگ اسماعيل )

م . داودی

۱۰/۵/۸۶

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 19:56  توسط محمود داوودي | 
میان اینهمه شبهای بی شکیب

شیدای بی شما ...

شرمنده شراب شوکران شعر می شود..!!

م. داودی

دیلم

۱۳۸۵/۱۰/۲۳

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 19:34  توسط محمود داوودي | 
ها شد

به لحظه انجماد

دست كوتاه خاطرات ...!!!

م. داودي

ديلم

۴/۸۶

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 19:2  توسط محمود داوودي | 
این روزها

در حلاوت حنجره قناری می خوانم

متانت خر را متر میکنم

وفای سگ را صدا می زنم

و حقیقت تمام جانوران جهان را

به رخ تشنگان حقیقت می کشم ...

م . داودی

دیلم

۱۵/۴/۱۳۸۶ 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 18:32  توسط محمود داوودي | 
به عقربه های ساعت آویزان می شوم

تا به شب دروغ بگویم  !!

.......

صدای تیر می آید

عکس عقربه ها می چرخم

تا به خودم .....

و نشنیده بگیرم

سحرگاهان را ...

م. داودی

دیلم

۱۵/۴/۸۶

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 18:23  توسط محمود داوودي | 
در شبی سنگین

بی تابی مرا

زنجره لالایی خواند ...

م. داودی

دیلم

۱۶/۴/۸۶

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 18:18  توسط محمود داوودي | 
در پنجاه صفحه ترس خورده

حبس کدام قفس اساطیری ؟

روبروی مشتریان بی انگیزه ؟؟

زانوخواهی زد ؟؟؟

خاک خواهی خورد ؟؟

حنجره غمناکت را در کدامین گوش؟؟؟

برگهایت را در کدام باد بازیگوش؟؟؟

بیا و به شیشه ای دربسته....

به دریا بسپار ....

همیشه روی عرشه کشتی

عاشقی تنهاست......ّ

م.داودی

۱۳۸۴

تهران

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 15:26  توسط محمود داوودي | 
خسته ام ....

به آرامش دهکده ای

دعایم کن ....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 11:45  توسط محمود داوودي | 
مانده در من واژههای تلخ ،

نشسته دشنه های خدعه و نیرنگ بر سینه ،

از درویی ها ارتعاشش نا هماهنگ است ،

واز افیون تلخ صبر سرشار قلب من ،

در میان منجلاب زیست سر درگم ،

در وجودم حس بودن نیست ! ،

چه چشمان درختان تنومندی که می گویند :

آرزوهای جوانی دیریست بگذشته است ،،!! 

و یا تیغ تبر بر ساقه سبزی ،

که می گوید :

خیال سبزه را در هر کجای دهر باید خست !!!

مانده در من واژه های تلخ ،

اما آه ...،

(( روزگار ما همیشه اینچنین دشنام پاینده ست ..؟؟ ))

توضیح:

(آخرین مصراع شعرکه در پرانتزمشخص شده از مهدی اخوان ثالث می باشد .)

م.داودی

بندر دیلم

۱۳۶۷

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 4:47  توسط محمود داوودي |